X
تبلیغات
از بهشت رونده از زمین مونده
از بهشت رونده از زمین مونده
الیس الله بکاف عبده (زمر 36)

 شیرین بهانه بود

   فرهاد تیشه می زد

   تا نشنود صدای مردمانی را که در گوشش می خواندند

   بفهم

   دوستت ندارد....




نوشته شده در تاريخ 93/01/21 توسط مری

ﺩﻟﻢ بچگیم رو می خواد ...

ﭘﺎﻫای ﺷﻨﯽ، ﺩست های ﮐﺎﮐﺎﺋﻮﯾﯽ.

ﺩﻟﻢ می خواد ﻭﻗﺘﯽ بلال می خوردم، ﮐﻞ ﺻﻮﺭتم ﺯﻏﺎﻟﯽ ﺷﻪ.

100 ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﺳﺮﺳﺮﻩ 1 ﻣﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﻡ، ﺑﺎﺯ هم ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻢ.

ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ 10 ﺗﺎ قند ﺑﺨﻮﺭﻡ.

ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻭ ﻟﻮﺍشک رو ﺑﺎ ﻫﻢ بخورم.

ﺳر ﭼﯿﺰهاﯼ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍین قدر ﺑﺨﻨﺪﻡ بیفتم کف ﺍﺗﺎﻕ.

ﻋﯿﺪی هام رو ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮی ﺍﻭﻥ ﻗﻠﮏ.

ﺩﻟﻢ می خواد ﺑﺎﺯﻡ ﺭﻭی ﺩﯾﻮﺍﺭها ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻢ.

ﺩﻟﻢ می خواد ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ می کنم، ماﺩﺭﻡ ﺍشک هام رو ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻪ، ﻧﻪ ﭘﯿﺮهن ﺗﻨﻢ.

ﺩلم می خواد شب ها ﺗﻮی ﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﺖ ﺑﺰﻧﻢ، ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ.

1000 ﺗﻮﻣﻦ ﺗﻮی ﺟﯿﺒﻢ باﺷﻪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻪ.

ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ صبح ﺗﻮی ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﻤﻮﻧﻢ.

 

ﺑﺰﺭگ ترین ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻢ !


ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭگ ها خیلی ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎست ...


به افتخار بچگی مونــ



نوشته شده در تاريخ 92/11/27 توسط مری
   :))


مورد داشتیم خشتک شلوار پسره

تو حیاط دانشگاه گیر کرده زیر پاش خورده زمین !

 

 

دﻭﺳت پسرم ﮔﻮﺷﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻬﻢ ﻣﺴﯿﺞ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﮔﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯿﻢ؟

شما بگین ﻣﻦ ﺳﺮﻣﻮ ﮐﺠﺎ ﺑﮑﻮﺑﻢ؟؟؟

 

 

تلویزیون داره میگه :
جوونا باید مسیر زندگیشونو مشخص کنن تا موفق بشن ...
یهو بابام برگشته میگه :
مسیرشون مشخصه دیگه ...
اینترنت ..آشپزخونه...
اینترنت...دستشویی...
اینترنت...تخت خواب

 

 

 

 

تو تبلیغات نشون میده بچه با توت فرنگی رو لباسش مینویسه مامان...

حالا اگه ما این کار و بکنیم به نظرتون مامانمون اونطور بغلمون میکنه؟

 

 

جهان سوم جایی است.که پشت ماشینت بنویسی:یا رقیه....یا زینب...

بعد با همون ماشین بیوفتی دنبال آرمیتا و پارمیدا




نوشته شده در تاريخ 92/11/13 توسط مری

ما از اوناش نیستیم که لبامون قلمبه باشه.

ما ازاوناش نیستیم هیکلمون چشمگیر باشه.

ما ازاوناش نیستیم که موهاش بلونده چشاش کشیده و رنگیه.


ما از از اوناش نیستیم ک یه پسر مارو ببینه بگه اووف چه هلوویی!!!!!

ما داف نیستیم داداش من.

ما صبح تا شب تو رختخوابت نیستیم.

جیگر نیستیم......!

اما میدونی؟؟؟دلمون هرزه نیست... وقتی میگیم دوست داریم از ته قلبه پاکمونه میتونی درک کنی ؟؟

اگه بتونی بخاطر ظاهر بقیه دلمونشکونی و دوسم داشته باشی مردی...!!!!!!!!




نوشته شده در تاريخ 92/11/06 توسط مری

امروز پـدری دخترش را برای نــان فروخت


امروز دختـر 10سالــه ای مــادر شد


 امروز دختری در ماشینـی دودی بــا پسری همخواب شد



امروز دختری در التمــاس چشمانش در چهار دیـــوار زن شــد


امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش بــا مردی همخــواب شد


امروز عشق دختـری را با اسکنــاس سبز سنجید



امروز دلم برای امـــروزم گرفت



نمیدانـم دنیـــای شما کثیف است یا چشمــان فاحشه من
 



نوشته شده در تاريخ 92/11/06 توسط مری
  


عازم یک سفـــرم
سفری دور به جایی نزدیــــک
سفری از خود من به خـــودم
مدتی است نگاهم به تماشای خداســت
و امیـدم به خداوندی اوســـت



نوشته شده در تاريخ 92/11/06 توسط مری

لامصب چقد هوا سرده!!!


هوا داره اینجوری میکنه که ما دلمون بغل بخواد ولی

من که گول هوا رو نمیخورم!!! به جاش 2 تا پتو میندازم روم …
☺.☻.☺.☻.☺




نوشته شده در تاريخ 92/11/04 توسط مری




نوشته شده در تاريخ 92/11/02 توسط مری
  


چه آسان تماشاگه سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان میخندیم..

چه آسان لحظه هارا به کام هم تلخ میکنیم

و چه ارزان به اخمی میفروشیم

لذت باهم بودن را.

چه زود دیر میشود و نمی دانیم که شاید فردایی نباشد...

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ 92/08/20 توسط مری

میدونم اینجا این وراجی ها علاج سکوت بین منو تو نیست

حكايت رفاقت من باتو,حكايت"قهوه"ايست كه امروز به ياد تو تلخ تلخ نوشيدم كه با هرجرعه بسيار انديشيدم كه اين طعم را دوست دارم يانه؟ وانقدر گيركردم بين دوست داشتن ونداشتن كه انتظارتمام شدنش رانداشتم! وتمام كه شد فهميدم بازهم" قهوه" ميخواهم,,حتي تلخ تلخ......... "

 

از این دنیا و آدمات خسته شدم خدا چرا هیچکدوم تورو نمیبینن چرا هیچکدوم شبیه تو نیسن؟؟؟

میگن خود کشی گناهه ولی من ترجیحش میم به دنیات لااقل میدونم پیشتم یا داری نگام میکنی هرچقدم اونجا ازم متنفر باشی غذابم بدی میدونم خودتی ن بندت لاقل خودت دلمو بسوزون ن بندت...

خدا لاقل تا وقتی میام پیشت این دلموبگیریکی مث همون قبلی بهم بده 

قول میدم دیگه اجازه ندم کسی دلمو بشکنه....

 همــــه ماهــــــر شــــده انـــد

یــــــک نفــــر هزاران نفـــر را بــا هــــم دوســـت دارد !

امــــــــا مــــن …

نـــــاشیـــــــانـــــه

به یـــــک نفـــــــر دل میــــبــــنـــــــدم

هـــــــــزاران بــــــــار

 او هـــــم آدم اســـــت

اگر دوســـــتت دارم هایت را نشـــــنیده گرفت

غـــــصـــــه نـــــخور

اگـــــر رفـــــت گـــــریـــــه نـــــکـــــن

یـک روز چــشــم های یک نــفـــر عاشــقــش میکند

یک روز معــــنی کــــم محــــلی را مــــیفهمد

یک روز شکــــستن را درک مــــیکند

آن روز میـــــفهـــــمـــــد کـــــه

آه هایی کـــــه کشـــــیدی از ته قلبـــــت بوده . .

ترجیح مــیدهم همــه را غریبــه صـدا کنم!


تا وقتــی از پشت خنجر میزننـد؛


با خودم بگویم: بـی خیال..


از غریــــــــبـــــــه بیش از ایـن انتظاری نیست...!

 

بـــــــدترین کـــــــاری که یه نفــــــر می تــــــونه با دلــــــت بکنــــــه ؛

اینــــــــه کــــــــه : باعــــــــث بشــــــه دیگـــــــــه ذوق نکنــــــی ،

از بــــــودنِ هیچـــــــکس ... !!!

 

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺮﺍﺕ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻥ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻡ ... ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻢ




ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ 92/08/14 توسط مری

ﻋﻠﻢ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻲ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ :

ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻴﺨﻨﺪﺩ ﺣﺘﻲ ﺑﺮﺍﻱ

ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﭘﻴﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻋﻤﻴﻘﺄ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺍﺳﺖ !

ﺍﮔﺮ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺑﺪ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ

ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ !

ﺍﮔﺮ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﺳﺮﻳﻊ ﺣﺮﻓﺶ

ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻭﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﺭﺍﺯﻱ ﺩﺭﺳﻴﻨﻪ ﺩﺍﺭﺩ !

ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﮐﻨﺪ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ

ﺿﻌﻴﻒ ﺍﺳﺖ !

ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮﺑﺎ ﻳﮏ ﺭﻭﺍﻝ ﻏﻴﺮﻋﺎﺩﻱ ﻭﺣﺠﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻏﺬﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ ﺗﺤﺖ ﺗﻨﺶ ﺍﺳﺖ !

ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﮐﻮﭼﮏ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲﮐﻨﺪ ﻳﻌﻨﻲ ﺭﻗﻴﻖ ﺍﻟﻘﻠﺐ ﻭ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺍﺳﺖ !

ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺳﺮﻳﻊ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﮐﻮﭼﮏ

ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻳﻌﻨﻲ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ....

 




نوشته شده در تاريخ 92/07/14 توسط مری

مخاطب خاص من یادت بماند:


تو یادگار روزهایی هستی که نه فراموش میشوند نه

تکرار.........

خــ ـدایــــا میـشهــ مســ ـیـر ســ ـرنـوشتـــــ رو

تغیـیـ ــر بـدیــــ؟

قسـ ــمتـــ آسـ ـفالتــــشـ دقیـــ ـقــا افتــ ـاده

تـ ـوی دهنـــ ما!

خدایا..


کم اورده ام ...


در لیست ادم هایت اشتباهی شده...


اسم من که ایــــوب نیست...

هیــچ چیز دلنشیـטּ تر از ایـטּ نیستـــ کہ :

مدام نامتـــ را صدا بزنم...

با یک علامتـــ سؤال"؟"

و "تــ♥ـو" با حوصلہ جوابـــ بدهے...

جـــــاטּ دلـــــم!؟

ﻫـــﺮﭼـــﻘــﺪﺭ ﻫـــﻢ ﮐــﻪ ﺑـﮕــﻮﯾـﯽ

ﻣــــــــــــﺮﺩﻫﺎ ﻓـــــــــــﻼﻥ ،
ﺯﻥ ﻫــــــــــــﺎ ﻓــــــــــــﻼﻥ ،
ﺗــــــــــﻨـﻬﺎﯾـﯽ ﺧـــــــﻮﺏ ﺍﺳـــﺖ ،
ﺩﻧـــــــﻴـــﺎ ﺯﺷـــــــﺖ ﺍﺳـــــــﺖ ...
ﺑـــــﺎﺯ ﻫـــﻢ ﺁﺧــــــــــﺮﺵ ﺭﻭﺯی ♥ ﻗــــــــــﻠﺒــــــــــﺖ
ﺑـــﺮﺍی ﮐـــــــــﺴﯽ ﺗــــــﻨﺪﺗــﺮ ﻣـــــــــﯽ ﺯﻧﺪ ........




نوشته شده در تاريخ 92/05/18 توسط مری

هی فلانی.........نفست عبادته

ماه ماه خداست......

 ماه رحمت خدا...

ماه مهمونی خدا...

سعی کن تو  ماه خدا کمتر گناه کنی (حواست ب کارات.حرفات.رفتارت باشه)

یا علی

ملتمس دعا

 

هﯼ ﺷﻤﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ !!!
فکر نکن ﺭﻭﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻓﻘﻂ ﻧﺨﻮﺭﺩنه !

30 ﺭﻭﺯ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ...
30 ﺭﻭﺯ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻦ...
30 ﺭﻭﺯ ﺗﻬﻤﺖ ﻧﺰﻥ...
30 ﺭﻭﺯ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺭﻭ ﭘﺎﮎ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ...
30 ﺭﻭﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ
30 ﺭﻭﺯ ﺁﺩﻡ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻦ

ﭘﺲ ﻧﻨﺎﺯ ﺑﻪ ﮔﺸﻨﮕﯿﺖ




نوشته شده در تاريخ 92/05/02 توسط مری
  


فرقـے نمـے کند !!بگویم و بدانـے …!یا …نگویم و بدانـے..!

فاصله دورت نمی کند …!!!در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ …!

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:دلـــــــم…..!!!

خیلی گرفتس حالم همش دلم میگیره

دلم یکم عارفمو میخواد فقط

دلتنگ کسیم که دلتنگی هایم را ندید...

دلتنگ ِ خودَم...

خودی که مدتهـــاست گم کـر د ه ام ...

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار

یک بار از یاد

یک بار از دل

و یک بار از دست...

از یه جایی به بعد . . .

مرض چک کردن موبایلت خوب میشه ، حتی یه وقتایی یادت میره گوشی داری...

از یه جایی به بعد . . .

دیگه دوس نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بدی حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه...

از یه جایی به بعد . . .

وقتی کسی بهت می گه دوست دارم ، لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری...

از یه جایی به بعد . . .

فقط یه حس داری حس بی تفاوتی نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .

توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم فقط نگاه می کنی...




نوشته شده در تاريخ 92/04/20 توسط مری

من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود

دردم می آید نمی فهمی

تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که ناموس برای تو .... است نه تفکر

حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

میدانی ؟

دلم از مادر هایمان میگیرد

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد ...

مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد

تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد

باز هم همین را میگویی
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

 

 

آن ها چفیه داشتند… من چادر دارم….
آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند… من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم…
آنان چفیه را خیس می کردند تا نَفَس هایشان آلوده ی شیمیایی نشود… من چادر می پوشم تا از نفَس
های آلوده دور بمانم…

آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند… من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم
آنان با چفیه زخم هایشان رامی بستند؛من وقتی چادری می بینم یاد زخم پهلوی مادرم می افتم…

آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت داده اند…
من چادرسیاهم را محکم می پوشم تا امانتدار خوبی برای آنان باشم ...






نوشته شده در تاريخ 92/03/05 توسط مری

 

دلـــت کـه گـرفــت ،

ديگر مـنـتِ زميـــن را نــکـش !

راهِ آسمـان بـاز است ...

پر بکش !

او هميشه آغوشش باز است ،

نگفته تو را مي خواند ...


 




نوشته شده در تاريخ 92/01/24 توسط مری

آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ،

 و دريايى غرق نمي کند "موسى" را ؛

 کودکي، مادرش او را به دست موجهاى "نيل" مي سپارد ،

تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛

ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد ! مکر زليخا زندانيش مي کند ، اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند... از اين "قِصَص" قرآنى هنوز هم نياموختي؟! که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ، و خدا نخواهد ؛ نمي توانند ... او که يگانه تکيه گاه من و توست !

 پس ؛ به "تدبيرش" اعتماد کن ، به "حکمتش" دل بسپار ، به او "توکل" کن ؛ و به سمت او "قدمي بردار" ، تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني...




نوشته شده در تاريخ 91/11/10 توسط مری

 
گفتم : چقدر احساس تنهایی می‌کنم …!
گفت : من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)
 
گفتم : تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک شوم
گفت : هر صبح و عصر، پروردگارت را پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن ... (اعراف/۲۰۵)
 
گفتم : این هم توفیق می‌خواهد!
گفت : دوست ندارید خدا شما را ببخشد ؟! (نور/۲۲)
 
گفتم : معلوم است که دوست دارم من را ببخشی …!
...گفت : پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید. (هود/۹۰)
 
گفتم : با این همه گناه… آخر چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت : مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بندگانش قبول می‌کند؟ (توبه/۱۰۴)
 
گفتم : دیگر روی توبه ندارم ...
گفت : (ولی) خدا عزیز و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ )
 
گفتم : با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت : خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳)
 
گفتم : یعنی باز بیام؟ باز من را می‌بخشی؟
گفت : به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد ؟ (آل عمران/۱۳۵)
 
گفتم : نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلام کم می آورم! آتشم می‌زند ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شم! … توبه می‌کنم
گفت : خدا هم توبه‌ کنندگان و هم آنهائی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲)
 
ناخواسته گفتم : خدایا کسی جز تو نیست..
گفت : خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)
 
گفتم : در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌تو انم بکنم؟
گفت : خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خود و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳)



نوشته شده در تاريخ 91/09/15 توسط مری

من از ابتدای آشنایی

شدم جادوی موج چشم هایت

تو رفتی و گذشتی مثل باران

ومن دست تکان دادم برایت

 

تو یادت نیست آنجا اولش بود

همان جایی که با هم دست دادیم

همان لحظه سپردم هستیم را

به شهر بی قراری دست هایت

 

تو رفتی باز هم مثل همیشه

من و یاد تو با هم گریه کردیم

تو ناچاری برای رفتن و من

همیشه تشنه ی شهد صدایت

 

شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدون

همه با هم سلامت میرسانند

هوای آسمان دیده ابری ست

 

اگر میماندی و تنها نبودم

عروس آرزو خوشبخت میشد

و فکرش را بکن چه لذتی داشت

شکفتن روی باغ شانه هایت

 

دعایت میکنم خوشبخت باشی

تو هم تنها برای خود دعا کن

الهی گل کند در آسمان ها

خلوص غنچه ی سرخ دعایت

 

وقتی دلم براش تنگ میشه .......



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ 91/06/26 توسط مری

قـُرآטּْ
لـب ِ  طاقْچه هـایمـاטּْ ؛
פֿـاڪْـ مے פֿـورَد !

وَ مـا ...
لـب ِ پـَرتْگاه هـا ؛
تـاب مے פֿـوریمْـ  (!)

+ الهـے بحق ِّ قـرآن

+ خـدا جونـمـ کمـی آرامش بـمـ بـده

کسے ڪه بزرگتـریـטּ دَغـدغـه َـش   

سِت ڪردن رنگ  ِ رُژ لب َـش بـا رنگ ِ لبـاس َـش است

تـاب ِ درد دل ِ یک مَـرد را نـدارد !

یـه وقتـایے تـو زنـدگیتْ هَـست ڪه

از تَمـومـ ِ دُنیـا دلِـت فقـطْ یـه چیـز میـפֿـواد

اینڪـه اسمِتُ صـدا ڪنـه    

بـا سـه نقطـه بَـعـْدش  ...

تـا از پـَس  ِ اوטּْ سـه نقطـه   

פـَرفـاے نـاگفتـه شُ بشْـنـَوے ...   

+ خاص ِ تـو مخاطب ِ خاص




نوشته شده در تاريخ 91/06/07 توسط مری

چقدر جالب !

تو لحظه های داغونی فقط یه نفر میتونه آرومت کنه اونم کسیه که داغونت کرده…

بعضی از اشیا حس دارند …

گریه می کنند … مثل بالش من …

هرشب غرق اشک است !

سخت است؛ خیلی سخت وقتی بدانی او کجای زندگی توست !

ولی ندانی تو کجای زندگی او هستی ….. !



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ 91/05/31 توسط مری

پسری که خيلی دوست دختر داشت بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد.... بعد خدا بهش يه دختر داد...

يه روزبهش گفتم که يادته چجوری اشک دختر ها رو در مياوردی؟؟؟؟؟

حالا خودت هم دختر داری.....نظرت چيه...؟؟؟ تحمل اشکش و داری؟؟؟

بهم گفت: فقط می تونم بگم پشيمونم و اميدوارم همه اونها که دلشون رو شکستم منو ببخشن....

هيچ پدری طاقت ديدن اشکهای دخترش و نداره..!!! پدر های آينده.. به دختر دار شدنتون خوب فکر کنيد..

زمين  گرده ها...




نوشته شده در تاريخ 91/04/19 توسط مری

درست است که تو را ندارم ،

ولی لحظه هایی دارم سرشار از تو

درست است که تو را ندارم ،

ولی چشم هایی دارم که

به یادت بی اختیار می شوند..

خیس لحظه های با تو بودن

درست است که تو را ندارم ،

ولی لبخندهایت که یادم می آید ،

شده اند عامل خنده هایی که همه مرا بابتشان،

دیوانه ام می خوانند..




نوشته شده در تاريخ 91/04/19 توسط مری

غنچه تا غنچه است در حجاب است و هیچکس هوس چیدن آن نمیکند، اما همین که پوشش سبز خود را کنار زد و باز شد آنرا خواهند چید .

وقتیکه چیدند چند روزی ممکن است در جای مناسب قرارش دهند اما بعد از مدتی پژمرده و پرپر میشود و آنرا در سطل زباله می اندازند.

 

چارلی چاپلین به دخترش میگه: دخترم هیچ کس و هیچ چیز در این جهان  نمیتوان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند.......

به گمان من تن عریان تو باید از آن کسی باشد که روح عریانش از آن توست.

 

شما نظرتون درباره حجاب چیه؟؟؟؟؟؟  شعار دادن مجاز نمیباشد




نوشته شده در تاريخ 91/04/05 توسط مری

دنيا ديواراي بلندي داره و دراي بسته

كه دور تا دور زندگيو گرفته ان.

نميشه از ديواراي دنيا بالا رفت.

نميشه سرك كشيد و اونطرفشو ديد.

اما

هميشه نسيمي از اونطرف ديوار

كنجكاوي آدمو قلقلك ميده.

.

.

كاش اين ديوارا پنجره داشت

و كاش ميشد

گاهي به اون طرف نگاه كرد.

.

شايدم پنجره اي هست و من نمي بينم.

شايدم پنجره ش زيادي بالاست و قد من نمي رسه.

.

با اين ديوارا چه ميشه كرد؟

.

.

ميشه از ديوارا فاصله گرفت و قاطي زندگي شد.

ميشه اصلا فراموش كرد كه ديواري هست

و شايد ميشه تيشه اي برداشت و كند و كند...

شايد دريچه اي...شكافي...روزني.

.

.

هميشه دلم مي خواست

روي اين ديوار سوراخي درست كنم.

حتي به قدر يه سر سوزن

واسه عبور عطر

واسه عبور نسيم

واسه......بگذريم.

.

گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي شينم و

گوشمو مي چسبونم به اون و فكر مي كنم:

اگه همه چيز ساكت باشه...

مي تونم صداي بارش روشنايي رو از اون طرف بشنوم.

اما

هيچوقت همه چيز ساكت نيست.

هميشه يه چيزي هست كه صداي روشنايي رو خط خطي كنه.

.

.

ديواراي دنيا بلنده و

من گاهي دلمو پرت مي كنم اون طرف ديوار.

مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچيكشو

از سر شيطنت به خونه ي همسايه ميندازه.

به اميد اينكه

شايد در اون خونه باز بشه.

گاهي دلمو پرت ميكنم اون طرف ديوار.

.

.

اون طرف ديوار... حياط خونه ي خداست.

و اون وقت هي در مي زنم.

در مي زنم و ميگم:

دلم افتاده توي حياط خونه ي شما...

ميشه دلمو پس بدين؟

.

كسي جوابمو نمي ده.

كسي در رو برام باز نمي كنه.

.

اما هميشه

دستي دلمو مي ندازه اون طرف ديوار.

همين.

و من اين بازي رو دوست دارم.

همين كه دلم هي پرت ميشه اون ور ديوار.

.

اونقدر دلمو پرت ميكنم تا خسته بشن...

تا ديگه دلمو پس ندن.

تا در رو باز كنن و بگن:

بيا خودت دلتو بردار و برو.

.

.

.

اون وقت ديگه ميرم اون ور ديوار

و

ديگه بر نمي گردم.




نوشته شده در تاريخ 91/03/23 توسط مری

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوش ات را می بندی تا صدای خرد

 شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده

می گیری

می خواهم بدانم

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟

"سهراب سپهری"




نوشته شده در تاريخ 91/03/03 توسط مری
  


چند روزی میشد که غرورم را سنگ فرش پاهای مردانه ات کرده بودم

آه

بی انصاف

حداقل کمی آهسته تر راه برو.کمی نرم تر.صدای خش خش غرورم آزارم میدهد

مکث میکنی

زیر لب با لحنی نفرت انگیز میگویی:این سنگ فرش را دوست ندارم.گمان میکنم کمی کهنه شده

لبخندی احمقانه بر لبانت نقش میبندد و........

چشم باز کردم ولی نبودی

برگرد........

روی غرورم با معشوقه ی جدیدت گام بگذار

اما تنهایم نگذار




نوشته شده در تاريخ 91/03/03 توسط مری
  


خـــــــــــــدایا همه ی دنیا و آدماش مال خــــــــــــــودت
امــــا تـو و اون
فقط مـــــــــــــــــــال مــــــــــــــن  . . . . . .!



نوشته شده در تاريخ 91/03/03 توسط مری

هميشه بايد كسي باشد كه معني سه نقطه اخر جمله هايت را بفهمد...

هميشه بايد كسي باشد تا  بغض هايت را قبل از لرزيدن چانه هايت بفهمد

بايد كسي باشد كه معناي سكوتت را بفهمد

اگه بهانه گير شدي بفهمد تو را

هميشه بايد كسي باشد..ولي گاهي نيست او كه بايد باشد و دلت هوايش را خيلي مي كند




نوشته شده در تاريخ 91/03/03 توسط مری

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد

 

اما

 

تو که دستت به زمینت می رسد

 

بلندم کن!!




نوشته شده در تاريخ 91/02/18 توسط مری
.: Weblog Themes By Blog Skin :.