X
تبلیغات
دختـــــــــــــــر مهتـــــــــــاب
دختـــــــــــــــر مهتـــــــــــاب
الیس الله بکاف عبده (زمر 36)

 

دلـــت کـه گـرفــت ،

ديگر مـنـتِ زميـــن را نــکـش !

راهِ آسمـان بـاز است ...

پر بکش !

او هميشه آغوشش باز است ،

نگفته تو را مي خواند ...


 




نوشته شده در تاريخ 92/01/24 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ،

 و دريايى غرق نمي کند "موسى" را ؛

 کودکي، مادرش او را به دست موجهاى "نيل" مي سپارد ،

تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛

ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد ! مکر زليخا زندانيش مي کند ، اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند... از اين "قِصَص" قرآنى هنوز هم نياموختي؟! که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ، و خدا نخواهد ؛ نمي توانند ... او که يگانه تکيه گاه من و توست !

 پس ؛ به "تدبيرش" اعتماد کن ، به "حکمتش" دل بسپار ، به او "توکل" کن ؛ و به سمت او "قدمي بردار" ، تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني...




نوشته شده در تاريخ 91/11/10 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

 
گفتم : چقدر احساس تنهایی می‌کنم …!
گفت : من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)
 
گفتم : تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک شوم
گفت : هر صبح و عصر، پروردگارت را پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن ... (اعراف/۲۰۵)
 
گفتم : این هم توفیق می‌خواهد!
گفت : دوست ندارید خدا شما را ببخشد ؟! (نور/۲۲)
 
گفتم : معلوم است که دوست دارم من را ببخشی …!
...گفت : پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید. (هود/۹۰)
 
گفتم : با این همه گناه… آخر چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت : مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بندگانش قبول می‌کند؟ (توبه/۱۰۴)
 
گفتم : دیگر روی توبه ندارم ...
گفت : (ولی) خدا عزیز و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ )
 
گفتم : با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت : خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳)
 
گفتم : یعنی باز بیام؟ باز من را می‌بخشی؟
گفت : به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد ؟ (آل عمران/۱۳۵)
 
گفتم : نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلام کم می آورم! آتشم می‌زند ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شم! … توبه می‌کنم
گفت : خدا هم توبه‌ کنندگان و هم آنهائی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲)
 
ناخواسته گفتم : خدایا کسی جز تو نیست..
گفت : خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)
 
گفتم : در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌تو انم بکنم؟
گفت : خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خود و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳)



نوشته شده در تاريخ 91/09/15 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

من از ابتدای آشنایی

شدم جادوی موج چشم هایت

تو رفتی و گذشتی مثل باران

ومن دست تکان دادم برایت

 

تو یادت نیست آنجا اولش بود

همان جایی که با هم دست دادیم

همان لحظه سپردم هستیم را

به شهر بی قراری دست هایت

 

تو رفتی باز هم مثل همیشه

من و یاد تو با هم گریه کردیم

تو ناچاری برای رفتن و من

همیشه تشنه ی شهد صدایت

 

شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدون

همه با هم سلامت میرسانند

هوای آسمان دیده ابری ست

 

اگر میماندی و تنها نبودم

عروس آرزو خوشبخت میشد

و فکرش را بکن چه لذتی داشت

شکفتن روی باغ شانه هایت

 

دعایت میکنم خوشبخت باشی

تو هم تنها برای خود دعا کن

الهی گل کند در آسمان ها

خلوص غنچه ی سرخ دعایت

 

وقتی دلم براش تنگ میشه .......



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ 91/06/26 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

قـُرآטּْ
لـب ِ  طاقْچه هـایمـاטּْ ؛
פֿـاڪْـ مے פֿـورَد !

وَ مـا ...
لـب ِ پـَرتْگاه هـا ؛
تـاب مے פֿـوریمْـ  (!)

+ الهـے بحق ِّ قـرآن

+ خـدا جونـمـ کمـی آرامش بـمـ بـده

کسے ڪه بزرگتـریـטּ دَغـدغـه َـش   

سِت ڪردن رنگ  ِ رُژ لب َـش بـا رنگ ِ لبـاس َـش است

تـاب ِ درد دل ِ یک مَـرد را نـدارد !

یـه وقتـایے تـو زنـدگیتْ هَـست ڪه

از تَمـومـ ِ دُنیـا دلِـت فقـطْ یـه چیـز میـפֿـواد

اینڪـه اسمِتُ صـدا ڪنـه    

بـا سـه نقطـه بَـعـْدش  ...

تـا از پـَس  ِ اوטּْ سـه نقطـه   

פـَرفـاے نـاگفتـه شُ بشْـنـَوے ...   

+ خاص ِ تـو مخاطب ِ خاص




نوشته شده در تاريخ 91/06/07 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

چقدر جالب !

تو لحظه های داغونی فقط یه نفر میتونه آرومت کنه اونم کسیه که داغونت کرده…

بعضی از اشیا حس دارند …

گریه می کنند … مثل بالش من …

هرشب غرق اشک است !

سخت است؛ خیلی سخت وقتی بدانی او کجای زندگی توست !

ولی ندانی تو کجای زندگی او هستی ….. !



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ 91/05/31 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

پسری که خيلی دوست دختر داشت بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد.... بعد خدا بهش يه دختر داد...

يه روزبهش گفتم که يادته چجوری اشک دختر ها رو در مياوردی؟؟؟؟؟

حالا خودت هم دختر داری.....نظرت چيه...؟؟؟ تحمل اشکش و داری؟؟؟

بهم گفت: فقط می تونم بگم پشيمونم و اميدوارم همه اونها که دلشون رو شکستم منو ببخشن....

هيچ پدری طاقت ديدن اشکهای دخترش و نداره..!!! پدر های آينده.. به دختر دار شدنتون خوب فکر کنيد..

زمين  گرده ها...




نوشته شده در تاريخ 91/04/19 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

درست است که تو را ندارم ،

ولی لحظه هایی دارم سرشار از تو

درست است که تو را ندارم ،

ولی چشم هایی دارم که

به یادت بی اختیار می شوند..

خیس لحظه های با تو بودن

درست است که تو را ندارم ،

ولی لبخندهایت که یادم می آید ،

شده اند عامل خنده هایی که همه مرا بابتشان،

دیوانه ام می خوانند..




نوشته شده در تاريخ 91/04/19 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

غنچه تا غنچه است در حجاب است و هیچکس هوس چیدن آن نمیکند، اما همین که پوشش سبز خود را کنار زد و باز شد آنرا خواهند چید .

وقتیکه چیدند چند روزی ممکن است در جای مناسب قرارش دهند اما بعد از مدتی پژمرده و پرپر میشود و آنرا در سطل زباله می اندازند.

 

چارلی چاپلین به دخترش میگه: دخترم هیچ کس و هیچ چیز در این جهان  نمیتوان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند.......

به گمان من تن عریان تو باید از آن کسی باشد که روح عریانش از آن توست.

 

شما نظرتون درباره حجاب چیه؟؟؟؟؟؟  شعار دادن مجاز نمیباشد




نوشته شده در تاريخ 91/04/05 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

دنيا ديواراي بلندي داره و دراي بسته

كه دور تا دور زندگيو گرفته ان.

نميشه از ديواراي دنيا بالا رفت.

نميشه سرك كشيد و اونطرفشو ديد.

اما

هميشه نسيمي از اونطرف ديوار

كنجكاوي آدمو قلقلك ميده.

.

.

كاش اين ديوارا پنجره داشت

و كاش ميشد

گاهي به اون طرف نگاه كرد.

.

شايدم پنجره اي هست و من نمي بينم.

شايدم پنجره ش زيادي بالاست و قد من نمي رسه.

.

با اين ديوارا چه ميشه كرد؟

.

.

ميشه از ديوارا فاصله گرفت و قاطي زندگي شد.

ميشه اصلا فراموش كرد كه ديواري هست

و شايد ميشه تيشه اي برداشت و كند و كند...

شايد دريچه اي...شكافي...روزني.

.

.

هميشه دلم مي خواست

روي اين ديوار سوراخي درست كنم.

حتي به قدر يه سر سوزن

واسه عبور عطر

واسه عبور نسيم

واسه......بگذريم.

.

گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي شينم و

گوشمو مي چسبونم به اون و فكر مي كنم:

اگه همه چيز ساكت باشه...

مي تونم صداي بارش روشنايي رو از اون طرف بشنوم.

اما

هيچوقت همه چيز ساكت نيست.

هميشه يه چيزي هست كه صداي روشنايي رو خط خطي كنه.

.

.

ديواراي دنيا بلنده و

من گاهي دلمو پرت مي كنم اون طرف ديوار.

مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچيكشو

از سر شيطنت به خونه ي همسايه ميندازه.

به اميد اينكه

شايد در اون خونه باز بشه.

گاهي دلمو پرت ميكنم اون طرف ديوار.

.

.

اون طرف ديوار... حياط خونه ي خداست.

و اون وقت هي در مي زنم.

در مي زنم و ميگم:

دلم افتاده توي حياط خونه ي شما...

ميشه دلمو پس بدين؟

.

كسي جوابمو نمي ده.

كسي در رو برام باز نمي كنه.

.

اما هميشه

دستي دلمو مي ندازه اون طرف ديوار.

همين.

و من اين بازي رو دوست دارم.

همين كه دلم هي پرت ميشه اون ور ديوار.

.

اونقدر دلمو پرت ميكنم تا خسته بشن...

تا ديگه دلمو پس ندن.

تا در رو باز كنن و بگن:

بيا خودت دلتو بردار و برو.

.

.

.

اون وقت ديگه ميرم اون ور ديوار

و

ديگه بر نمي گردم.




نوشته شده در تاريخ 91/03/23 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوش ات را می بندی تا صدای خرد

 شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده

می گیری

می خواهم بدانم

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟

"سهراب سپهری"




نوشته شده در تاريخ 91/03/03 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی
  


چند روزی میشد که غرورم را سنگ فرش پاهای مردانه ات کرده بودم

آه

بی انصاف

حداقل کمی آهسته تر راه برو.کمی نرم تر.صدای خش خش غرورم آزارم میدهد

مکث میکنی

زیر لب با لحنی نفرت انگیز میگویی:این سنگ فرش را دوست ندارم.گمان میکنم کمی کهنه شده

لبخندی احمقانه بر لبانت نقش میبندد و........

چشم باز کردم ولی نبودی

برگرد........

روی غرورم با معشوقه ی جدیدت گام بگذار

اما تنهایم نگذار




نوشته شده در تاريخ 91/03/03 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی
  


خـــــــــــــدایا همه ی دنیا و آدماش مال خــــــــــــــودت
امــــا تـو و اون
فقط مـــــــــــــــــــال مــــــــــــــن  . . . . . .!



نوشته شده در تاريخ 91/03/03 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

هميشه بايد كسي باشد كه معني سه نقطه اخر جمله هايت را بفهمد...

هميشه بايد كسي باشد تا  بغض هايت را قبل از لرزيدن چانه هايت بفهمد

بايد كسي باشد كه معناي سكوتت را بفهمد

اگه بهانه گير شدي بفهمد تو را

هميشه بايد كسي باشد..ولي گاهي نيست او كه بايد باشد و دلت هوايش را خيلي مي كند




نوشته شده در تاريخ 91/03/03 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد

 

اما

 

تو که دستت به زمینت می رسد

 

بلندم کن!!




نوشته شده در تاريخ 91/02/18 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن
روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

خداااااااااااااااا




نوشته شده در تاريخ 91/01/30 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

درروزگاری نه چندان دور،کشاورزی بود پیر واز کار افتاده.تنها کمکش پسری بود که ماموران فدرال او را به زندان برده بودند.فصل شخم نزدیک بود و کشاورز نمی دانست چگونه به تنهایی زمینش را شخم بزند.روزی کشاورز به پسرش نا مه ای نوشت و با او درد و دل کرد:پسرم زمان شخم زدن نزدیک است و من هیچ کس را ندارم تا مرا کمک کند،حال باید چه کنم؟چاره ای بیندیش.

پسر در جواب نوشت:پدر جان!مبادا زمین را شخم بزنی که من در آن زمین اسلحه ای پنهان کرده ام که اگر کسی آن را پیداکند من در دردسر بزرگی خواهم افتاد.

روز بعد گروهی از ماموران دولتی در جست و جو اسلحه به زمین هجوم آوردندوتمام آن مزرعه را به امید یافتن اسلحه زیر ورو کردند.اما اسلحه پیدا نشد!

چند روز بعد پسر نامه ی دیگری فرستاد:پدرم!تنها روشی که میتوانستم در شخم زدن زمین به تو کمک کنم چنین بود.اکنون زمین آماده بذر پاشی است،امید وارم ماموران دولتی آن را برایت خوب شخم زده باشند!




نوشته شده در تاريخ 91/01/18 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی
  


نقــاش بـاشـی! چـقــدر می گیـری بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم... نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟



نوشته شده در تاريخ 91/01/18 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

یکی بود یکی نبود یک مرد بود که تنها بود یک زن بود که او هم تنها بود زن به آب رودخانه نگاه می کرد و

غمگین بود مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود خدا گفت: شما

را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.

مرد سرش را پایین آورد مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را

دید خ...دا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید مرد

دستهایش را بالای سر زن گفت تا خیس نشود زن خندید خدا به مرد گفت: به دستهای تو قدرت میدهم

تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید مرد زیر باران خیس شده بود زن دستهایش را بالای سر مرد

گرفت مرد خندید خدا به زن گفت: به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم تا خانه ای که او می سازد،

زیبا کنی مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند آنها خوشحال بودند خدا

خوشحال بود یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان

بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند اما پرنده نیامد،،،پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان

ماند. مرد او را دید کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد خدا دستهای آنها را دید که از

مهربانی لبریز بود فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند خدا خندید و زمین سبز شد خدا

گفت: از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند مرد گل را

به دست زن داد و زن آن را در خاک کاشت خاک خوشبو شد پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد

زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از

شیره ی جانش به او بنوشاند مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد به زمین

نشست و پیشانی بر خاک گذاشت خدا شوق مرد را دید و خندید وقتی خدا خندید پرنده بازگشت و بر

شانه مرد نشست خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد راست بگویید تا راستگو

باشد گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد روزهای آفتابی و بارانی از پی

هم گذشت زمین پر شد ازگلهای رنگارنگ ولابلای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند

خدا همه چیز و همه جا را می دید می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است، تا

خیس نشود زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امیدشاخه گلی می کارد دستهای بسیاری را

دید که به سوی آسمان بلند شده اند و پرنده های که.......

خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود




نوشته شده در تاريخ 90/12/24 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی

بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت یک کودک هشت ساله را قبول میکنم .

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک  رستوران پنج ستاره است.

میخواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون میتوانم آنرا بخورم.

میخواهم درون چاله ی آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

میخواهم زیر یک درخت چنار بلند بنشینم و با دوستانم بستنی بستنی بخورم و بلند بلند بخندیم!

میخواهم به گذشته بر گردم وقتی همه چیز ساده بود وقتی داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر های کودکانه را یاد میگرفتم وقتی نمی دانستم چه را نمیدانم و هیچ اهمیتی نمی دادم.

می خواهم فکر کنم دنیا چقدر زیباست و چقدر همه خوب و راستگو هستند .

میخواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و میخواهم از پیچیدگی دنیا بی خبر باشم.

میخواهم فکر کنم دنیا چقدر زیباست و چقدر همه راستگو و خوب هستند .

میخواهم دوباره به همان زندگی ساده ی خود برگردم . نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از ابلاغ ها ، مدارک اداری ،  خبر های ناراحت کننده و.....

این کارت اعتباری،موبایلم،، دسته کلید، مدارک ،........مال شما

من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم!

 




نوشته شده در تاريخ 90/11/21 توسط مریــــــــــــم گــــــــــــلی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس